روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
خسرو شكيبايي - بازيگر مطرح سينماي ايران - درگذشت.
به گزارش خبرنگار سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين چهرهي مطرح سينماي ايران كه با نقش ماندگاري چون «حميد هامون» در خاطرهها مانده است، امروز (جمعه، 28 تير) در سن 64سالگي بر اثر سكتهي قلبي در منزل خود از دنيا رفت.
زمان مراسم تشييع پيكر شكيبايي هنوز مشخص نيست.

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می
كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و
بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان
عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت
باز گرداند .
وقتی تو خیابون قدم میزنید چقدر حواستون به تابلو ها یا چراغ راهنمای عابر سر چهار راه ها هست ؟
پ.گ : این داستان برام ایمیل شده بود ، جالبه :
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده
بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن
می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از
حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین
مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک
خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک
پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک
گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این
تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته
بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ
فرقی نمی کرد: گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان
نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می
شود. بزودی برمی گردیم...
چند
روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه
وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: اگر
برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش. مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع
کرد و گفت: این قدر پرچانگی نکن. اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم
رفت.
بعد
از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی
حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی
سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان
برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و
غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.
صبح
روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.
از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد.
زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.
همه
چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار
می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و
گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما
برمی گردیم.
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در
داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد
تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو.
گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده
مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم .
در
آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی
تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان
خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز
تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد .
«در این پیكار/ در این كار/ دل خلقی است در مشتم/ امید مردمی خاموش همپشتم/ .../ مرا تیر است آتش پر/ مرا باد است فرمانبر/ و لیكن چاره امروز زور و پهلوانی نیست/ رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست/ در این میدان/ بر این پیكان هستیسوز سامان ساز/ پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز» (سیاوش كسرائی).
در چنین روزی آرش، یكی از نامآوران تاریخ اساطیری ایران، جان خود را در تیر كرد.
در زمان پادشاهی منوچهر، پادشاه پیشدادی، بر ایران و فرمانروایی افراسیاب بر توران، جنگی میان ایران و توران در گرفت. سپاه ایران در طبرستان به تنگی افتاد. پس از نبردی فرسایشی و خسته كننده عاقبت دو طرف به آشتی رضا دادند. منوچهر از افراسیاب درخواست كرد كه به اندازه یك تیر پرتاب از خاك او را به وی برگرداند. افراسیاب این درخواست را پذیرفت و قرار شد تیری از فراز البرز به جانب خاور پرتاب كنند. هر جا كه تیر فرود آمد، همان جا را مرز دو كشور در نظر بگیرند. سپندارمد، ایزدبانوی زمین، به منوچهر فرمان میدهد كه تیر و كمان خاصی برای این كار تهیه كند. آرش در میان ایرانیان بزرگترین كماندار و نیز مردی شریف، حكیم و دیندار بود. آرش برای این مهم انتخاب شد. آرش دانست كه پهنای كشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او وابسته است. آرش برهنه شد و بدن خود را به حاضران بنمود و تا همه ببینند كه او را زخم و بیماری نیست.
پس از آن دست به چله كمان برد، به نیروی خداداد تیر از شست رها كرد و همه نیروی خود را با یاد ایران به تیر بخشید.
«آری، آری جان خود در تیر كرد آرش/ كار صدها صد هزاران شمشیر كرد آرش» (سیاوش كسرائی).
تیر سپیده دم از كوه ایریوخشونه یا به قولی دماوند رها شد، از كوهها گذشت، ایزدباد به یاری آمد و سرانجام در غروب آفتاب، در سرزمین بلخ، در ناحیهای به نام گوزكان، در كنار جیحون بر درخت گردویی كه بلندتر از آن در جهان نیست، نشست و مرز ایران و توران مشخص شد.
روز رهاندن تیر آرش كه خود ملقب به «تیز تیر» بود، مصادف است با جشن تیرگان، در ستایش ایزد تیشتر، ایزد باران آوری. جشن تیرگان از زمره جشنهای همنام شدن روز و ماه است كه روز تیر (سیزدهم) از ماه تیر در ستایش تیشتر، «ستاره تابان شكوهمند»، برپا میشود و در آن، نبرد تیشتر با اپوش، دیو خشكسالی، شكست اپوش و سرانجام ریزش باران را گرامی میدارند.
تیشتر كه احتمالا همان شعرای یمانی یا ستاره شباهنگ است، با صفاتی همچون سفید، درخشان، بلند و نور دهنده از دور توصیف شده است. او با باران آوری، ایزد بركت نیز شمرده میشود.
هر كه او را با نماز ویژه او بستاید، از او روزی بیشمار یابد. در اوستا یشتی به نام «تیشتر یشت» به ستایش این ایزد اختصاص دارد. در یكی از بندهای این یشت آمده: «تیشتر را میستاییم كه شتابان به سوی دریای فراخكرد (دریای بزرگ اساطیری ایران) بتازد، چون آن تیر كه آرش تیرانداز، بهترین تیرانداز ایرانی از كوه بینداخت ... .»
اینجاست كه تیشتر با تیر آرش مرتبط و بدان تشبیه میگردد.
به همین دلیل است كه جشن تیرگان در ستایش این ایزد با تیراندازی و شستوشو در آب همراه بوده است.
این جشن كه یكی از جشنهای مهم ایران باستان بوده، امروزه همچنان در میان هموطنان زردشتی برگزار میشود. برگزاری این جشن جنبه رسمی ندارد. خانوادههای زردشتی خاطره تیشتر بارانآور و تیر نجاتبخش آرش را با رفتن در دل طبیعت و آبپاشی به یكدیگر گرامی میدارند. آنان معمولا پیش از مراسم، نخ هفت رنگی از نخهای ابریشمی به رنگهای سبز و صورتی و بنفش و زرد و قرمز و به طور كلی رنگهای شاد، بسیار ظریف میبافند. بافتن این نخ علامت همبستگی و همازوری است و یادآور حمله دشمن به سرزمین ایران و لزوم همبستگی مردم برای بیرون راندن او.
روز جشن افراد خانواده این نخ را دور مچ دست یكدیگر میبندند و نیت میكنند. حلقه دور دست علامت پیمان بستن با یكدیگر است كه تا دشمن را از این سرزمین بیرون نرانند، بر این پیمان وفادار باشند.
این حلقه را آنان كه میبندند تا روز «باد ایزد» بر دست نگاه میدارند. از آنجا كه در روز باد، روز بیست و دوم ماه زردشتی، خبر پیروزی آرش به مردم ایرانزمین رسید، در این روز، زردشتیان نخ بسته شده به دور دست خود را باز میكنند و به باد میدهند تا نیتشان برآورده شود.
جشن تیرگان نیز مانند سایر جشنهای ایران باستان و مانند نوروز، با چیدن سفرهای همراه است. اما سفره آن ساده است و معمولا شامل آب و سبزه و آویشن و كندر میشود. آویشن گیاهی معطر و خوشبو است كه بر همه سفرههای شادی و همینطور در مراسم شادی مثل عروسی حضور دارد. به جز آویشنی كه بر سفره قرار میگیرد، معمول است زردشتیان مقداری آویشن را با گلبرگهای خشك گل سرخ در هم بیامیزند و صبح جشن تیرگان بر پاشنههای در خانهها بریزند. این كار نمودی بیرونی دارد و نشانه آن است كه در این خانه جشنی برپاست و میتوانید داخل شوید. به عبارتی، علامت دعوت است.
جشن تیرگان هر ساله روز سیزدهم تیر از ماه تیر برگزار میشود كه مصادف است با دهم تیر در تقویم رسمی كشور.
در مورد جشن تیرگان، روایتی نیز از ابوریحان بیرونی ضبط است كه در این روز هوشنگ، پادشاه پیشدادی، طبقه نویسندگان (= دبیران) را بنیان نهاد.
ظاهرا همین امر امروزه باعث نامگذاری این روز به روز اهل قلم شده است.
جشن تیرگان بر شما فرخنده باد!
در هفته گذشته با هدف برخورد با ناهنجاری های اجتماعی اعلا م شد که اگر افرادی با ظاهر و موهای اصلا ح شده ناهنجار مشاهده شوند، بازداشت و آرایشگاهی که سر او را اصلا ح کرده است، پلمپ خواهد شد، یا لباس نامناسبی بر تنی کشیده شده باشد، سراغ لباس فروش خواهند رفت و... یعنی اگر اثری از ناهنجاری ملا حظه شود به سراغ موثر هم خواهند رفت و با موثر هم برخورد خواهند کرد. آیا به انتها و عواقب این چالش اندیشیده ایم؟
کدام نظریه فرهنگی و اجتماعی این راه را به ما یاد می دهد؟ مگر لباس فروش می داند که خریدارش این لباس را در محفل خصوصی و خانوادگی خواهد پوشید یا در خیابان ها و اماکن عمومی، اصلا مگر حق دارد بپرسد این لباس را کجا خواهی پوشید؟ یا از او تعهد بگیرد که کجا حق دارد بپوشد یا نپوشد، نگارنده شخصا در کیش شاهد بود که آقایی به همراه همسرش به یک مغازه مراجعه کرد و دو نفری لباسی را انتخاب کردند و خانم به اطاق پرو مراجعه و لباس را پوشید و برای مشورت با همسرش از اطاق پرو خارج شد، فروشنده برای ایفای نقش فروشندگی اش، به خانم گفت: چقدر با این لباس زیبا شدی! مرد از کوره به در شد و آن چنان اعتراضی به فروشنده و دخالت او در حریم خصوصی خود ابراز کرد که به کتک کاری و فراخوانی پلیس و عذرخواهی فروشنده و ترک مغازه بدون خرید منجر شد.
خاص گرایی های فرهنگی، قشری، قومی، جنسی در اغلب جوامع توسعه نیافته یا در حال توسعه از جمله جامعه ما به مثابه یک مانع اساسی در راه توسعه خودنمایی می کند. گویا اصراری است که نگرش عموم مردم نسبت به مسائل مختلف اجتماعی متاثر از نگرش های تبیین شده سلیقه ای توسط یک قشر یا گروه بدون هیچ تغییری ادامه پیدا کند منظور از مسائل اجتماعی کلیه مسائلی است که در ظرف جامعه صورت وقوع می یابند و این مسائل کلیه امور اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی را شامل می شود. اگر نگرشی در بسته افکار عمومی قرار نگیرد درتعامل با جامعه واقع نخواهد شد، به عبارتی شفاف تر برای رسیدن به تفاهم در یک نگرش باید فرآیند زیر را طی کرد:
۱) مبنای نظری نگرش مشخص باشد و آن مبنا در جامعه نهادینه شده باشد. مثلا نگرش هایی در خصوص بانک ها و مسائل مرتبط با آن ها مطرح هست و مبنای نظری آن هم مشخص است اما این مبنا در جامعه نهادینه نشده است، مسیر تبدیل آن به لا یحه یا طرح و ارایه به مجلس شورای اسلا می و طی مراحل تصویب و تایید در شورای نگهبان و ابلا غ به دولت را فاقد است اصرار بر عمومی شدن این نگرش خاص گرایی است و نهادینه نیست و چالش ایجاد خواهد کرد.
۲) در نهادینه کردن نگرش ها، مراحل آزمایش به آسیب شناسی و اصلا ح رفع کاستی های آن ملحوظ شده باشد تا وقتی به اجرا گذاشته می شود قابلیت تعامل در آن بالا باشد و در مقاطع از قبل تعیین شده مورد بازخوانی، مهندسی مجدد و اصلا ح به دلایل مختلف قرار گیرد.
۳) در روش های اجرا نوآوری داشته باشیم چون نوآوری مرحله تبدیل خلا قیت های ذهنی به محصول خدمات یا روش هاست. عقل روشی پذیرفته شده ترین پدیده در زندگی بشر قرن بیست و یکم و قرون قبل است.
۴) برای رسیدن به تفاهم در نگرشی که مراحل فوق را طی کرده است باید ابتدا در جامعه ایجاد ذهنیت منطقی کرد و این ذهنیت را در تعارض با ذهنیت های متمایز هم موضوع هدایت کردکه تا به عینیت رفتاری تبدیل شود و چون در این حرکت خود موضوع هم مسیر تعالی و توسعه را می پیماید، دائم در معرض نو شدن و در چالش های علمی و منطقی زنده و پویا باقی می ماند.
لا زم به ذکر است که در هر شرایط اجتماعی چه بخواهیم و چه نخواهیم، درباره پدیده هائی که با زندگی مردم و چگونگی بودن و شدن آنها و چگونگی زیستن آنها ارتباط دارند، افکار عمومی وجود دارد، در جوامع بسته و دچار انسداد این افکار عمومی پنهان است و در جوامع توسعه یافته آشکار، آنچه که در افکار عمومی حضور دارد، به صور مختلف مورد بحث و گفت وگو قرار می گیرد و وجود گروه های مخالف و مختلف، برای عمق بخشیدن و غنی کردن آن موضوع موهبت است، نه زحمت، برکت است و نه نقمت. افکار عمومی با مفاهیمی مانند وفاق عمومی متفاوت است، افکار عمومی با آداب و رسوم واحساسات و عواطف هم متفاوت است، افکار عمومی قابل تغییر است، جای چون و چرا دارد و می توان آن را هدایت کرد.
در همین مسئله آرایش های به اصطلا ح ناهنجار، چرا راه حل را از اتحادیه آرایشگران نخواهیم، چرا راه حل را از صنف آرایشگر جویا نشویم چرا با پرداخت پاداش آنها را در سمینارها و دوره هایی که نهادینه شده مخالفت ما را بشنوند، گردهم نمیآوریم؟ چرا برای ارائه مدل های پذیرفته شده و هنجار برای آنها ظرفیت سازی نکنیم و ... یادمان باشد عصر، عصر توسعه مشارکت در وظایف مدیریتی است و دوران فقط مشارکت در اجرا گذشته است. مباد اقدامات سلیقه ای ما آرایشگاه ها را هم زیرزمینی کند!
تا باور شما چه باشد.
نویسنده : میرزا بابا مطهری نژاد
تحلیل : روزنامه مردم سالاری
منبع : سایت آفتاب
پ.ن : دیدم جالبه گفتم بخونیدش
کیا با ی قرار وبلاگی موافقن ؟ دستا بالا
لائودزو
پ.گ : خواستم ادامه مطالب "راز" رو بنویسم که ی ایمیل نظرمو عوض کرد . مطلب جالبی بود ، شما هم بخونیدش :
در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ...
پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!
پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه.
پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...
اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!
یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...
اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!
شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!!
وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!
شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...
پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند...
خرداد روز از تیرماه برابر با 6 تیر در گاهشماری ایرانی
روز ششم تیرماه هنگام جشنی است به نام «نیلوفر» که امروزه بسیار ناشناخته است و شاید به مناسبت شکوفا شدن گلهای نیلوفر در آغازین روزهای تابستان باشد.
«ابوریحان بیرونی» از آن به نام جشنی تازه نام برده است و «خلف تبریزی» در برهان قاطع روز برگزاری این جشن را هفتم و یا هشتم امرداد ماه بر میشمارد ولی از روی نوشتهها بر میآید که ۵ روز پیش از گاهان بار دوم یا جشن نیمهی تابستانی ایرانی و ۷ روز پیش از تیر روز و جشن تیرگان برگزار میشده است.
پ.ن : من از امروز برگشتم ...