تبليغاتX
راز
فرا رسیدن گاهنبار پتیه شهیم (جشن پایان تابستان) (۳۰ شهریور) و همچنین جشن میتراکانا (نخستین روز از مهر ماه) بر ایرانیان مبارک باد
+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 23:11  توسط " آموزگار "  | 

دزديدن از يك نويسنده سرقت ادبی است اما اگر از چند نويسنده بدزديد اسمش می شود تحقيق!

ويلسون ميزنر

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 12:22  توسط " آموزگار "  | 

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند. 

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

هر مانعی = فرصتی !

+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 14:56  توسط " آموزگار "  | 

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1192800&Lang=P
+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 12:4  توسط " آموزگار "  | 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.  

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

 - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:

- بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

 يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود .

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت 9:40  توسط " آموزگار "  | 


چهارم شهریور ماه برابر با زادروز بزرگ مرد تاریخ داراب بزرگ مبارک باد ... 
 
پ.ن : به نقل از سالنمای سال ۱۳۸۷ ایرانی (پژوهش های ایرانی - رضا مرادی غیاث آبادی)
 
+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 9:41  توسط " آموزگار "  |