تبليغاتX
راز

روزی دانشجویی از پرفسور حسابی پرسید : شما از کشور جهان سومی می آیید . جهان سوم چگونه جایی است ؟ و استاد پاسخ داد : جهانی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی خانه ات ویران میشود و اگر بخواهی خانه ات را آباد کنی باید در تخریب کشورت کوشا باشی ...

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 16:31  توسط " آموزگار "  | 

دلم ی مشت انگیزه میخواد واسه پر انرژی نوشتن . اینهمه درباره راز و نیروی ذهن نوشتم و نوشتن اما الان حتی حسش نیست با استفاده از اون قانونا دوباره بیام و تند تند آپ کنم این بلاگو . ببین چیکارمون کردن که اینجوری شدیم ! اما ی چیزیم هستا نمیدونم قبول داری یا نه !؟ اونم اینه که وبلاگ نویسی یا بقول یکی وبلاغ نویسی ! جویه یعنی ییهو جو میگیره چند نفرو میان مینویسن ی دوره میگزره کمرنگ میشن و نفرات جدید پیدا میشن ! یعنی تولد و زندگی و مرگ ! نظرتو بگو ...

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت 10:20  توسط " آموزگار "  | 

تاحالا شنیدی میگن " ای بابا تو هم شدی ملا لغتی ! " حتما که شنیدین . ی چیز جالبی که هست اینه که این کلمه ملا لغطی نیست و در اصل ملانقطی درستشه . اینم از لغت نامه دهخدا واستون میزارم :

ملانقطی . [ م ُل ْ لا ن ُ ق َ ] (ص مرکب ) کسی که با کم و زیاد شدن یک نقطه ٔ نوشته از خواندن آن عاجز آید. آدم کم سواد. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). آنکه تا تمام نقطه ها و اعراب و حرکات کلمه ای نوشته نباشد نتواند خواند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آنکه به جزئیات رسوم و آداب قانون یا قاعده یا رسمی پای بند و مقید است و تا رعایت همه نشود امر را ناقص شمارد در صورتی که همه برای صحت امر ضروری نیست . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آنکه تا تمام جزئیات امر را نداند شناختن آن نتواند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 10:4  توسط " آموزگار "  | 

امروز بعد از مدت ها یکی از دوستامو میبینم . از بچه های کوهنورد که باهم خاطرات زیادی رو داریم . بعد از ظهر قراره باهم بریم فدراسیون . حس جالبی دارم . تو چه حسی داری وقتی ی دوستتو بعد از ی مدت طولانی ببینی ؟!

+ نوشته شده در  88/06/22ساعت 11:33  توسط " آموزگار "  | 

ی مدتی علاقه داشتم نوشته های پشت وانتا و کامیونارو میخوندم . خیلی هاشون جالبن . چند روز پیش اینو خوندم :

فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نخواهند شد  .

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 11:22  توسط " آموزگار "  | 

دل آدمی بنده آرزوست . سرشت ها یکسان نیست . هر کس خوبی دارد و جویا و خواهان چیزی است .

بزرگمهر بختگان

+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 12:37  توسط " آموزگار "  | 

خردمند هرگز غم آنچه را از دستش رفته نمی خورد ، حتی اگر عزیزترین کسش مرد و وی را به خاک سپرد ، شکسته غم و درد نمی گردد ، دیگر آنکه مرد خردور از نادیدنی ها چنان دل می کند که باد از بید می گذرد .

بزرگمهر بختگان

+ نوشته شده در  87/12/26ساعت 12:22  توسط " آموزگار "  | 

هفت چیز نشان بی خردی است :

۱. خشم آوردن بر بی گناه

۲. بخشش به ناسزاوار

۳. ناسپاسی به یزدان

۴. پراکندن راز

۵. دست زدن به کار ناسودمند

۶. اعتماد به مردمان نا استوار

۷. لجاج و ستیهندگی در درغگویی

بزرگمهر بختگان

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 12:7  توسط " آموزگار "  | 

اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری .

بزرگمهر بختگان

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 14:11  توسط " آموزگار "  | 

خردمند به چیزی که اگر به دستش نیاید غمگین و دلازرده می شود ، هرگز دل نمی بندد . 

بزرگمهر بختگان

پ.ن :بزرگمهر بختگان (سده ۶ میلادی) فرزند بُختَگ ٬ وزیر خردمند خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی بود .

+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 16:39  توسط " آموزگار "  | 

گویند: بهشت و حور عین خواهد بود،

وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود؛

گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باك؟

آخر نه بعاقبت همین خواهد بود؟

خیام

+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 9:57  توسط " آموزگار "  | 

نیش دوست بدتر از نیش عقرب است - پس بزن عقرب که دردش کمتر است !
منبع : پشت یکی از نیسان وانت های تهرون
 

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 11:2  توسط " آموزگار "  | 

گلها بدون آنکه بدانند چه کسی در برابرشان قرار گرفته، به همه یکسان بو میدهند اما آدم ها برای انجام دادن یک کار برای کسی، به هزاران چیز نامربوط فکر می کنند و اگر با ذهن خودشان جور درآمد آن را انجام میدهند .

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 15:43  توسط " آموزگار "  | 

دزديدن از يك نويسنده سرقت ادبی است اما اگر از چند نويسنده بدزديد اسمش می شود تحقيق!

ويلسون ميزنر

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 12:22  توسط " آموزگار "  | 

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند. 

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

هر مانعی = فرصتی !

+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 14:56  توسط " آموزگار "  | 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.  

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

 - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:

- بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

 يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود .

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت 9:40  توسط " آموزگار "  | 

یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:

از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم .

ارادتمند

خانم نات کينگ‌کول

+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 9:26  توسط " آموزگار "  | 

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست ؟

من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام .

پ.ن : این مطالب (داستانک ها) رو یکی از دوستان برام ایمیل زده بود که براتون گذاشتم

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 10:28  توسط " آموزگار "  | 

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.

 

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد .

 

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

 

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »!

 

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .

 

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .

 

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!  او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.

 

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

 

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.

 

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست  .

 

مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

 

اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

 

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.

 

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

 

 نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد .

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 18:46  توسط " آموزگار "  | 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  87/05/06ساعت 0:3  توسط " آموزگار "  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 10:3  توسط " آموزگار "  | 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

 

پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...

 

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند .

+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 15:48  توسط " آموزگار "  | 

پ.گ : این داستان برام ایمیل شده بود ، جالبه :

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند.  زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

 

 از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.  یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

 

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم...

 

 چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش. مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: این قدر پرچانگی نکن. اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

 

 بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

 

 صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

 

 همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

 

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم .

 

 در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد .

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 15:13  توسط " آموزگار "  | 

شکست تنها نتیجه غفلت و تنبلی ما نیست ، نتیجه موفقیت سایرین نیز هست .
ژوئل کونا
 
+ نوشته شده در  87/04/11ساعت 17:13  توسط " آموزگار "  | 

رفتم تا خدا را ببینم اما جز آینه ای چیزی روبرویم نبود ...
راز
پ.ن : برای قرار وبلاگی کسی پیشنهادی نداره ؟؟؟ تنبل ها ی چیزی بگین دیگه ...
+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 11:14  توسط " آموزگار "  | 

مورد علاقه بودن قدرت می آورد و علاقه مند شدن جسارت .

لائودزو

 

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 20:49  توسط " آموزگار "  | 

پ.گ : خواستم ادامه مطالب "راز" رو بنویسم که ی ایمیل نظرمو عوض کرد . مطلب جالبی بود ، شما هم بخونیدش :

در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...

او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!   افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... 

پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!

پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه.

پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!

اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...

اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!

یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...

اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!

تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته!  توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!

شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!!

وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!

شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

 پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:

اون 18 پسر به کمال رسیدند...

+ نوشته شده در  87/04/05ساعت 21:44  توسط " آموزگار "  | 

فرانسيس بيكن : انسان دانا به جای آنكه در انتظار رسيدن يك فرصت خوب در زندگی باشد خود آن را به وجود می آورد . 
+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 10:39  توسط " آموزگار "  | 

هنجاری که بر جهان هستی فرمان می راند زندگی و سرشت مردمان را نیز زیر فرمان دارد . منش نیک از آن کسی است که از هنجار هستی پیروی کند و کسی توانایی راستین را دارد که بر خواست های ناهنجارش چیره باشد .

پ.ن : اَهْوَنَ وَرْ > یکی از سرودهای بنیادی فرهنگ زرتشتی است . سرود و آفرینگان اهون ور است . نوشته اوستایی اهون ور چنین است :

یَتا رَتوش اَشات چیت هَچا

وَنْگِهْه اوشْ دَزْدا مَنَنگَهُو

شیَهُ اتنَه نام اَنْگِهه اوش مَزدایی

خْشَتْرِمچا اَهورائی آ

یِیمْ درْیگوبیو دَدَت واسْتارِم

+ نوشته شده در  87/01/11ساعت 23:53  توسط " آموزگار "  | 

اشویی بهترین نعمت است

اشویی خوش بختی ست

خوش بختی از آن کسی است که خواستار بهترین اشویی باشد

+ نوشته شده در  87/01/08ساعت 11:14  توسط " آموزگار "  | 

خیلی بامزه است : هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را می گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما زمانی که مردان از ازدواج خودداری می کنند به آن می گوییم ترس از مسئولیت اجتماعی !

وارن فارل

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 10:8  توسط " آموزگار "  | 

اگر عشق عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ای است .

فروغ فرخزاد ، نامه ای به ابراهیم گلستان

پ.ن : کوهنوردی

+ نوشته شده در  86/10/25ساعت 9:58  توسط " آموزگار "  | 

در خود فرو رو تا خدا یابی : هر که بخواهد خدا را بشناسد ، ابتدا باید خود را بشناسد .

نورعلی الهی

پ.ن : کوهنوردی

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت 13:36  توسط " آموزگار "  | 

چهار پایان در بند شکمند ، و درندگان در پی تجاوز به هم ، و زنان در فکر آرایش این جهان و تبهکاری کردن در آن .

علی ابن ابی طالب ، نهج البلاغه

پ.ن ۱: زن در ادیان

پ.ن ۲: هویت زن در ادیان

پ.ن ۳: مقام زن در دین زرتشت

پ.ن ۴: بنظر شما تبهکاری زنان تو این جمله به چه معناییه ؟

پ.ن ۵: چند مطلب جالب و نه چندان بی ربط ! اینجا رو ببین ...

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 9:38  توسط " آموزگار "  | 

عشق احساسی است که یک زن همیشه نسبت به سگش و گاهی نسبت به یک مرد دارد .

رومن گاری

پ.ن : (Romain Gary) رومن گاری ، ۱۹۱۴ تا ۱۹۸۰ میلادی . رمان نویس فرانسوی .

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 10:8  توسط " آموزگار "  | 

و اگر چه عشق آرامش می بخشد ، سرانجام خوش نیست .

سوینبورن ، باغ پروسرپاین

پ.ن ۱: (Algernon Charles Swinburne) آلجرنن چارلز سوینبورن : ۱۸۸۷ تا ۱۹۰۹ میلادی . شاعر انگلیسی که آثارش تلفیقی از موضوعات کلاسیک با رومانتیسم است .

پ.ن ۲: گزارش مختصر تصویری از روز جهانی کوهستان در کوهنوردی

+ نوشته شده در  86/09/21ساعت 13:24  توسط " آموزگار "  | 

چهار چیز برای من بسیار عجیبند و من آنها را نمی فهمم : پرواز عقاب در آسمان : خزیدن مار روی صخره : عبور کشتی از دریا : و به وجود آمدن عشق بین زن و مرد .

کتاب مقدس ، امثال سلیمان ، باب سی ام

پ.ن ۱: روز جهانی کوهستان بر تمامی طبیعت دوستان مبارک .

پ.ن ۲: کوهنوردی

+ نوشته شده در  86/09/20ساعت 12:20  توسط " آموزگار "  | 

عشق خطریست در کمین تنهاترین کس .

نیچه ، چنین گفت زرتشت

پ.ن ۱: فردا جشن روز جهانی کوهستان ... در کوهنوردی

پ.ن ۲: شما هم دعوتین

پ.ن ۳: این هفته میخوام درباره عشق بنویسم ... شما هم نظراتتون رو بگین ...

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 10:25  توسط " آموزگار "  | 

عشق تصور باطلی است مبنی بر این که این زن با بقیه فرق دارد .

هنری لویس منکن ، کریستو مائی

پ.ن ۱ : (Henry Louis Mencken) هنری لویس منکن ، ۱۸۸۰ تا ۱۹۵۶ میلادی . روزنامه نگار و نویسنده امریکایی .

پ.ن ۲ : این چند روز خیلی سرم شلوغ بود ... برگشتم ...

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 14:9  توسط " آموزگار "  | 

سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرمزده نشوی .

سعدی ، گلستان

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 12:49  توسط " آموزگار "  | 

در دنیای فانی هر چیزی را پایانیست .

راز

پ.ن ۱: راز (El Secreto) برگشت ...

پ.ن ۲: کوهنوردی

+ نوشته شده در  86/09/04ساعت 11:5  توسط " آموزگار "  | 

مرگ چیزی است آن چنان شگرف ، که با وجود تجربه غیر مستقیم ما ار آن ، باز هم آن را در مورد شخص خودمان یا یکی از افراد مورد علاقه مان ممکن نمی دانیم : مرگ همواره به عنوان چیزی باور نکردنی و معما گونه ، همیشه حیرت ما را بر می انگیزد .

گوته

پ.ن ۱: فردا و تکرار مکرر یک حادثه ، اتفاق ، فاجعه و یا شادی ، نمی دانم ... تولدی دیگر !

پ.ن ۲: کوهنوردی

پ.ن ۳: گروه کوهنوردی همت شمیران

پ.ن ۴: خسته ام ، خوابم میاد اما وقتش رو میون این همه گرفتاری روی میز ریخته گم کرده ام .

پ.ن ۵: ادامه مطلب رو بخونید ... شاید آخرین پستم باشه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/22ساعت 12:57  توسط " آموزگار "  | 

عاشق شوید و بلند همتی پیشه خود سازید زیرا اینها بال های قدرتمندی هستند که شما را به قله های رفیع موفقیت می رساند .

گوته

پ.ن ۱: کوهنوردی

پ.ن ۲: گروه کوهنوردی همت شمیران

پ.ن ۳: آمار نزولی بازدید از وبلاگ راز ! 

+ نوشته شده در  86/08/21ساعت 9:0  توسط " آموزگار "  | 

روزگاری او را می جستم ، خود را می یافتم : اکنون خود را می جویم ، او را می یابم .

خواجه عبدالله انصاری ، الهی نامه

پ.ن ۱: خواجه عبدالله انصاری مشهور به پیر هرات : ۳۹۶ تا ۴۸۱ قمری . نویسنده ، شاعر فارسی زبان ، مفسر ، محدث و صوفی مشهور .

پ.ن ۲: کوهنوردی

پ.ن ۳: گروه کوهنوردی همت شمیران

پ.ن ۴: ادامه "راز" فردا ...

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 8:16  توسط " آموزگار "  | 

حاصل رنج ، تراش خوردن و رو به ظرافت رفتن است .

نیچه

پ.ن ۱: اخباری از حادثه رخ داده برای مقبل هنرپژوه در کوهنوردی

پ.ن ۲: برای مقبل دعا کنید ...

پ.ن ۳: گروه کوهنوردی همت شمیران

پ.ن ۴: دوره های تئوری و دوره رایگان امداد و نجات در گروه کوهنوردی همت شمیران ، برای اطلاعات بیشتر با من مکاتبه و یا به وبلاگ رسمی گروه مراجعه نمایید .

+ نوشته شده در  86/08/19ساعت 8:21  توسط " آموزگار "  | 

ما همه مان تنهاییم . نباید گول خورد ، زندگی یک زندان است .

صادق هدایت ، سه قطره خون

پ.ن ۱: کوهنوردی

پ.ن ۲: ی برنامه ۱۰ تا ۱۵ ساله دارم ...

پ.ن ۳: فردا قسمت بعدی راز ...

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 9:1  توسط " آموزگار "  | 

اعتراض ، طفره و گریز ، بدگمانی شادمانه و عشق به طنز و کنایه ، جملگی آثار و علائم سلامتند ، هر آنچه غیر از اینهاست به قلمرو بیماری و مرض شناسی تعلق دارد .

نیچه

پ.ن : امروز جلسه انجمن کوهنوردان ایران ( گزارش صعود کاظم فریدیان به چوگوری (K2) ) : خ ویلا - نبش ورشو - محل نشست های غیر دولتی - ساعت ۱۷

 

 

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 9:5  توسط " آموزگار "  | 

هنر را از آن رو باید داشته باشیم تا از حقیقت نمیریم .

نیچه

پ.ن ۱: خبری ناخوشایند : دیشب در بیمارستان دی تهران شاعر معاصر قیصر امین پور دار فانی را وداع گفت . به جامعه هنری و همچنین خانواده ایشان تسلیت عرض می نمایم .

پ.ن ۲: کوهنوردی

پ.ن ۳: بزودی آدرس اینترنتی جدید گروه کوهنوردی همت شمیران معرفی میشود .

پ.ن ۴:

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

زنده یاد قیصر امین پور

پ.ن ۵: چند شعر از زنده یاد دکتر قیصر امین پور در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 10:47  توسط " آموزگار "  | 

زمان می گذرد :

بس به کندی برای آنان که منتظرند ،

بس به سرعت برای آنان که هراس دارند ،

بس دراز برای آنان که اندوهگینند ،

بس کوتاه برای آنان که شادمانند .

هنری ون دایک

پ.ن ۱: ( Henry Van Dyke ) هنری ون دایک ۱۸۵۲ تا ۱۹۳۳ میلادی . مجسمه ساز و شاعر و نویسنده امریکایی .

پ.ن ۲: کوهنوردی

پ.ن ۳: گروه کوهنوردی همت شمیران

پ.ن ۴: از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟ به کجا می روم آخر ؟ ننمایی وطنم ... (؟)

+ نوشته شده در  86/08/06ساعت 8:12  توسط " آموزگار "  | 

شما آنگا که آرزومند عروج هستید به بالا می نگرید ، و من فرو می نگرم زیرا عروج کرده ام .

نیچه ، چنین گفت زرتشت

پ.ن ۱: کوهنوردی

پ.ن ۲: گروه کوهنوردی همت شمیران

پ.ن ۳: راز

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 9:11  توسط " آموزگار "  |